غزل شمارهٔ ۱۶۴۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
دل خلوت اندیشه یار است ببینید
این آینه در شغل چه کار است ببینید
زان پیش که بر خرمن ما برق فرو شد
آن شعله که امروز شرار است ببینید
در بحر چو گوهر نتوان چشم گشودن
امروز که گوهر به کنار است ببینید
بر نسخه هستی مپسندید تغافل
هرچند خطش جمله غباراست ببینید
حرفیست به نقش آمده نیرنگ دو عالم
دیگر به شنیدن چه مدار است ببینید
سرمایه هر ذره ز خورشید مثالیست
این قبافله ها آینه بار است ببینید
ازکثرت آیینه رعنایی آن گل
هر بلبل ازین باغ هزار است ببینید
از حلقه زنجیر تحیر نتوان جست
هر ششجهت آیینه دچار است ببینید
از جلوه چه لازم به خیال آینه چیدن
ای غیرپرستان همه یار است ببینید
هرگه مژه برهم رسد این باغ خزان است
تا فرصت نظاره بهار است ببینید
هرجا نم اشکی بتپد در کف خاکی
ای خوش نگهان بیدل زار است ببینید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş