غزل شمارهٔ ۱۶۵۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
در طلسم درد از ما می توان بردن اثر
گرد ما چون صبح دارد دامن چاک جگر
گرمی هنگامه هستی نگاهی بیش نیست
شمع را تار نفس محو است در مد نظر
زین محیط آخر به جرم عافیت خواهیم رفت
موج آرامیده دارد چین دامان گهر
بسکه جز عریان تنی ها نیست سامان کسی
پوست جای سایه می ریزد نهال بارور
صحبت نیکان علاج کین ظالم می شود
در دل خارا به آب لعل اگر ریزد شرر
خفت ابله دو بالا می زند در مفلسی
می شود از خشک گردیدن سبکتر چوب تر
از مدارا غوطه در موج حلاوت خوردن است
چرب و نرمیها زبان پسته گیرد در شکر
ای حباب از زورق خود اینقدر غافل مباش
نیست در دریای امکان جز نفس موج خطر
فکر جمعیت در این گلشن گل بیحاصلی ست
غنچه از هر برگ دارد دست نومیدی به سر
سایه گم گشته را خورشید می باشد سراغ
قاصدت هم از تو می باید ز ماگیرد خبر
بیش از این بر ناز نتوان خفت تمکین گماشت
ای خرامت موج گوهر اندکی آهسته تر
سجده عجز است بیدل ختم کار سرکشی
عاقبت از داغ تیغ شعله اندازد شرر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş