غزل شمارهٔ ۱۶۶۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
هوای تیغ تو افتاد تا مرا در سر
به موج چشمه خورشید می زند ساغر
حضور منزل دل ختم جاده نفس است
پی درودن هر ریشه می رسد به ثمر
چو لاله غیر سویدا چه جوشد از دل ما
حباب داغ شمارد محیط خون جگر
به کسب طینت بیمغز باب عرفان نیست
ز باده نشیه محال است قسمت ساغر
سخن چو آب دهد طبعهای بیحس را
به نثر و نظم نگردد دماغ کاغذ تر
ستم به خامه کند خشکی دوات اینجا
زبان به حرف نگردد چوگوش باشدکر
نجات یافت ز مرگ آنکه با قضا پیوست
به چوب دسته الم نیست از جفای تبر
زنیک و بد مژه بستن هجوم عافیت است
خمار خواب مکش گر فکندی این بستر
در این زمانه که غیر از سکوت آفت نیست
به تیغ حادثه همواری ام نمود سپر
نداشت مایده عمر بیوفا مزه ای
نمک زدندکباب مرا ز خاکستر
درای قافله رنگ سخت خاموش است
خبر مگیرکه از ماگرفته اند خبر
تظلم تو بجایی نمی رسد بیدل
در این بساط به امید بخیه جیب مدر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş