غزل شمارهٔ ۱۶۸۳
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
ناتمام همتی تا عجز سامان نیست سر
حیف این پرگار قدرت پا به دامان نیست سر
بی جگر در عرصه غیرت علم نتوان شدن
جز به دوش شمع از این محفل نمایان نیست سر
تحفه تسلیم در هر جا قبول ناز اوست
گر نه ای دیوانه درکوه و بیابان نیست سر
در خم هر سجده اوج آبرویی خفته است
همچو اشکم آه بر هرنوک مژگان نیست سر
بر خیالی بسته ام دستار نیرنگ حباب
ورنه بر دوشی که دارم غیر بهتان نیست سر
بسکه فکر نیستی می بالد از اجزای من
بر هوا چون گردبادم بی گریبان نیست سر
چون گهر چندی ز موج آزاد باید زیستن
تا به قیدگردن افتاده است غلتان نیست سر
اهل همت دامن ازگرد ندامت شسته اند
همچوپشت دست باب زخم دندان نیست سر
در نمد نتوان نهفت آیینه اقبال مرد
زیر مو هرچند پنهان است پنهان نیست سر
وضع راحت در عدم هم مغتنم باید شمرد
ای چراغ کشته دایم درگریبان نیست سر
دانه را گردنکشی با داس می سازد ط رف
طعمه تیغ است تا با خاک یکسان نیست سر
یکدم از آب دم تیغی مدارایش کنید
آخر ای کم همتان زین بیش مهمان نیست سر
همچو شمعم بر امید نارسا بایدگریست
شور تیغی در سر افتاده ست و چندان نیست سر
بیدل امشب در نثار آباد ذوق نام او
سبحه سودای خوشی کرده ست ارزان نیست سر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş