غزل شمارهٔ ۱۸۲۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
اگر زین رنگ تمکین می زند موج از سراپایش
خرام خویش هم مشکل تواند برد از جایش
به غارت رفته گرد خرام او دلی دارم
که چون گیسوی محبوبان پریشانی ست اجزایش
زبان در سرمه می غلتد اسیران نگاهش را
صدا را هم رهایی نیست از مژگان گیرایش
نگاه از چشم حیرانم چو دود از داغ می جوشد
قیامت ریخت بر آیینه ام برق تماشایش
نخواهد دود خود را شعله داغ خجلت پستی
نیفتد سایه بر خاک از غرور نخل بالایش
وفا در هر صفت بی رنگ تأثیری نمی باشد
هنوز از خاک مشتاقان حنایی می شود پایش
وداع هستی عاشق ندارد آن قدر کوشش
همان برگشتن از یاد تو خالی می کند جایش
نگردد زایل از اشک ندامت نقش پیشانی
خطوط موج شستن مشکل است از آب دریایش
ندارد طاقت یک جنبش مژگان دل عاشق
ز بس چون اشک لبریز چکیدنهاست مینایش
به این هستی فنا را دستگاه رفع خجلت کن
به کام خس مگر از شعله بالد ناکسیهایش
به این بی مطلبی احرام خواهش بسته ام بیدل
که آگه نیست سایل هم ز افسون تقاضایش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş