غزل شمارهٔ ۱۸۲۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
حیا بی پرده نپسندید راز حسن یکتایش
پری تا فال شوخی زد عرق کردند مینایش
دلی می افشرد هر پر زدن تحریک مژگانت
نمی دانم چه صید است این که دارد چنگ گیرایش
چراغ عقل در بزم جنون روشن نمی گردد
مگر سوزد دماغی در شبستان سویدایش
به جنت طرفی از جمعیت دل نیست زاهد را
چو شمع از خامسوزی سوختن باقیست فردایش
بساط نقش پا گرم است در وحشتگه امکان
ز هر جا شعله ای جسته ست داغی مانده بر جایش
به نومیدی خمار عشرت این انجمن بشکن
شکستن ختم قلقل می کند بر ساز مینایش
دو عالم نیک و بد را شخص تست آیینه تهمت
تو هر اسمی که می خواهی برون آر از معمایش
مقیم گوشه دل چون نفس دیوانه ای دارم
که گر تنگی کند این خانه افشارد به صحرایش
قناعت کرده ام چون عشق از آیینه امکان
به آن مقدار تمثالی که نتوان کرد پیدایش
ندانم سایه با بخت که دارد توامی بیدل
مقیم روز بودن بر نمی آرد ز شبهایش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş