غزل شمارهٔ ۱۹۳۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
گر کند طاووس حیرتخانه اسباب گل
دستگاه رنگ او بیند همان در خواب گل
ای بهار از خودفروشان دکان رنگ باش
بی دماغانیم ما اینجا ندارد باب گل
جز خموشی بر نتابد محفل تسلیم عشق
از چراغ کشنه اینجا می کند آداب گل
از خودم یاد جمال میفروشی برده است
کز تبسم جمع دارد با شراب ناب گل
آفت ایجاد است ساز زندگی هشیار باش
از طراوت خانه دارد در ره سیلاب گل
فیض خاموشی به یاد لب گشودنها مده
ای ز خود غافل همین در غنچه دارد آب گل
گلشن داغیم از نشو و نمای ما مپرس
در بهار ما ز آتش می شود سیراب گل
موی چینی گر به سامان سفیدی می رسد
شام ما هم می تواند چیدن از مهتاب گل
بیقرار عشق هرگز روی جمعیت ندید
جز پریشانی نکرد از ناله بیتاب گل
غره عشرت مشو کاین نوبهار عمر نام
نا امیدی نکهت است و مطلب نایاب گل
ای غنیمت جلوه ای فرصت پریشان وحشتست
رنگی از طبع هوس خندیده ای دریاب گل
معنی روشن به چندین پیچ و تاب آمد به کف
کرد بیدل گوهر ما از دل گرداب گل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş