غزل شمارهٔ ۱۹۷۷
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
چون تپش در دل نفس دزدیده ام
موجم اما در گهر لغزیده ام
مستی ام از مشرب میناگری ست
هر قدر بالیده ام کاهیده ام
رفتن رنگم به آن کو می برد
از که راه خانه ات پرسیده ام
حیرتم آیینه تحقیق نیست
اینقدر دانم که چیزی دیده ام
فطرت شمع از گدازم روشن است
سوختن را آبرو فهمیده ام
عالم رنگست سر تا پای من
در خیالت گرد خود گردیده ام
چون سحر از وحشتم غافل مباش
تا گریبان دامن از خود چیده ام
کسوت هستی چه دارد جز نفس
از همین تار اینقدر بالیده ام
رنگ تا باقیست آزادی کجاست
بهر خود چون گل نفس دزدیده ام
عمرها شد از خم دیوار عجز
سایه پیدا کرده ام خوابیده ام
شرم هستی از خود آگاهم نخواست
تا شدم عریان مژه پوشیده ام
بیدل افسون کری هم عالمی است
گوشم اما حرف کس نشنیده ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş