غزل شمارهٔ ۱۹۸۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
سینه چاک یک جهان گرد هوس بالیده ام
صبح آزادی چه حرف است این قفس بالیده ام
طمطراق گفتگوی بی اثر فهمیدنی ست
کاروانی چند آواز جرس بالیده ام
انفعال همتم ننگ جهان فطرتم
آرزویی در دماغ بوالهوس بالیده ام
در خرابات ظهورم نام هستی تهمتی ست
چون حباب جرم مینا بی نفس بالیده ام
سوختن هم مفت فرصت بود اما مایه کو
پهلوی خشکی به قدر یک دو خس بالیده ام
هر غباری در هوای دامنی پر می زند
من هم ای حسرت کشان زین دسترس بالیده ام
ناله ام اما نمی گنجم درین نه انجمن
یارب این مقدار در یاد چه کس بالیده ام
غیر دریا چیست افسون مایه ناز حباب
می درم پیراهنت بر خود ز بس بالیده ام
بیدل از ساز ضعیفیهای من غافل مباش
صور می خندد طنینی کز مگس بالیده ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş