غزل شمارهٔ ۲۰۰۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
نبری گمان فسردگی به غبار بی سروپایی ام
که به چرخ می فکند نفس چو سحر زمین هوایی ام
ز تعلقم ندهی نشان که گذشته ام من از این و آن
به خیال سلسله جهان گرهی نخورده رسایی ام
به دماغ موج گهر زدم ز جنون نشیه عاجزی
نکشید گرد هوس سری که نکوفت آبله پایی ام
ز خیال تا مژه بسته ام قدح بهانه شکسته ام
خوشت آنکه سیر پری کنی ز طلسم شیشه نمایی ام
هوسم زناله بی اثر به چه مدعا شکند نظر
نهد استخوان مه نو مگر به نشان تیر هوایی ام
نه نشیمنی که کنم مکان نه پری که بر پرم از میان
نکنی به عشوه امتحان ستم آشیان رهایی ام
به کجاست رفتن و آمدن که به غربتم کشد از وطن
ز فسون صنعت وهم و ظ ن هوس آزمای جدایی ام
به جهان جلوه رسیده ام ز هزار پرده دمیده ام
ثمر نهال حقیقتم چمن بهار خدایی ام
سر کعبه گرم فسون من دل دیر و جوشش خون من
مگذر ز سیر جنون من که قیامت همه جایی ام
به نگاه حیرت کاملم به خیال عقده مشکلم
ز جهان فطرت بیدلم نه زمینی ام نه سمایی ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş