غزل شمارهٔ ۲۰۹۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
نه تعین نه ناز می رسدم
تا جبین یک نیاز می رسدم
ناز اقبال نارسایی ها
تا به زلف ایاز می رسدم
تا ز خاکسترم اثر پیداست
سوختن بی تو باز می رسدم
تا شوم قابل نم اشکی
دیده تا دل گداز می رسدم
مژده وصل و بخت من هیهات
این نوا از چه ساز می رسدم
نشیه انتظار یعقوبم
ساغر از چشم باز می رسدم
وارث عبرتم علاجی نیست
از جهان احتراز می رسدم
سوی دنیا نبرده ام دستی
گرکنم پا دراز می رسدم
گر همین نفی خویش اثباتست
رنگ نا رفته باز می رسدم
سعی اشکم که دیده تا مژگان
صد نشیب و فراز می رسدم
گر رموز حقیقتم این است
هرکجایم مجاز می رسدم
نرسیدم به هیچ جا بید ل
تا کجا امتیاز می رسدم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş