غزل شمارهٔ ۲۱۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
به خیال چشم که می زند قدح جنون دل تنگ ما
که هزار میکده می دود به رکاب گردش رنگ ما
به حضور زاویه عدم زده ایم بر در عافیت
که ز منت نفس کسی نگدازد آتش سنگ ما
به دل شکسته از این چمن زده ایم بال گذشتنی
که شتاب اگر همه خون شود نرسد به گرد درنگ ما
کسی از طبیعت منفعل, به کدام شکوه طرف شود
نفس آبیار عرق مکن ز حدیث غیرت جنگ ما
به فسون هستی بی خبر ز شکست شیشه دل, حذر
شب خون به خواب پری مبر ز فسانه های ترنگ ما
گهری ز هر دو جهان گران شده خاک نسبت جسم و جان
سبکیم این همه کاین زمان به ترازو آمده سنگ ما
ز دل فسرده به ناله ای نرسید تاب وتب نفس
ببرید ناخن مطرب از گره بریشم چنگ ما
سخن غرور جنون اثر به زبان جرأت ماست تر
مژه بشکنی به ره نظر پر اگر دهی به خدنگ ما
چه فسانه ازل و ابد چه امل طرازی حرص و کد
به هزار سلسله می کشد سر طره تو ز چنگ ما
ز غبار بیدل ناتوان دل نازکت نشود گران
که رود ز یاد تو خودبه خود چو نفس ز آینه زنگ ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş