غزل شمارهٔ ۲۱۲۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
سرمه شد آخر به خواب بی خودیها پیکرم
سایه دیوار مژگان که زدگل بر سرم
خواب نازی کرد پیدا شعله از خاکسترم
بالش پرواز شد واماندگیهای پرم
رشته تسبیحم ازگمگشته های یاد کیست
تاسری از خود برآرم صدگریبان می درم
مزد ایمایی که از من رنگ حرفی واکشد
معنی نشنیده ای افتاده درگوش کرم
الفت خویشم بیابان گردی واماندگی ست
هر دو عالم طی شود گامی که از خود بگذرم
انفعال جرم سامان بهشتی دیگر است
ازنم یک جبهه خجلت آب چندین کوثرم
با چنین عصیان ز دوزخ بایدم خجلت کشید
ظلم مپسندید بر آتش ز دامان ترم
بی تکلف چون حباب از قلزم آفات دهر
چشم اگر پوشم لباس عافیت دارد پرم
دل به عزلت خاک شد از درد آزادی مپرس
کاش از ننگ فسردن آب گردد گوهرم
تهمت اوهام چندین دام پیدا می کند
طایر رنگم کجا پرواز و کو بال و پرم
نیستم آگه مقیم خلوت اندیشه کیست
اینقدر دانم که فریادی ست بیرون درم
سیر گلشن چیست تا دامان دل گیرد هوس
می کند یاد تو از گل صد چمن رنگین ترم
بر حلاوت بس که پیچیدم غم دردم نماند
ناله ها بیدل به غارت داد چون نیشکرم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş