غزل شمارهٔ ۲۱۲۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
شعله بی طاقتی افسرده در خاکسترم
صد شرر پرواز دارد بالش خواب از سرم
سیرگلشن چیست تا درمان دل گیرد هوس
می کند یاد تو از گل صد چمن رنگین ترم
تازه است از من بهار سنبلستان خیال
جوهر آیینه زانو بود موی سرم
موج بر هم خورده است آیینه پرداز حباب
می توان تعمیر دل کرد از شکست پیکرم
در غبار نیستی هم آتشم افسرده نیست
داغ چون اخگر نمکسودست از خاکسترم
می روم ازخویش در هر جنبش آهنگ شوق
طایر رنگم غبار شوخی بال و پرم
از نزاکت نشیه گیهای می عجزم مپرس
کز شکست خویشتن لبریز دل شد ساغرم
در محیط حادثات دهر مانند حباب چشم
پوشیدن لباس عافیت شد در برم
همچوشبنم جذبه خورشید حسنی دیده ام
چون نگه پرواز دارد اشک با چشم ترم
تخم اشک حیرتم بی ریشه نظاره نیست
در گره چون رشته پنهان است موج گوهرم
از خط لعل که امشب سرمه خواهد یافتن
می پرد بیدل به بال موج چشم ساغرم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş