غزل شمارهٔ ۲۱۷۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
چه نیرنگست یارب در تماشاگاه تسخیرم
که آواز پر طاووس می آید به زنجیرم
دلم یک ذره خالی نیست از عرض مثال من
بهارم هر کجا رنگیست می نازد به تصویرم
کتاب صلح کل ناز عبارت برنمی دارد
ز بخت ما و من چون خامشی صافست تقریرم
به دام حیرت صیادکو اندیشه فرصت
چکیدن در شکست رنگ دارد خون نخجیرم
سری در خویش دزدیدم به فکر حلقه زلفی
دهان مارگل کرد از گریبان گلوگیرم
سراپایم خطی داردکه خاموشیست مضمونش
قضاگویی به کلک موی چینی کرد تحریرم
چو موج گوهرم باید زمینگیر ادب بودن
برش قطع روانی کرده است از آب شمشیرم
چه سازم سستی طالع زخویشم برنمی آرد
وگرنه چون مژه در پر زدنها نیست تقصیرم
غبار حسرتم وامانده از دامان پروازی
دهد هرکس به بادم می تواند کرد تعمیرم
ز ساز هستی ام با وضع حیرانی قناعت کن
نفس در خانه نقاش گم کرده ست تصویرم
نشاند آخر هجوم غفلتم در خاک نومیدی
به رنگ خواب با واماندگی بوده ست تغییرم
ز بی قدری ندارم اعتبار نقطه جهلی
کتاب آسمان دانستم و این است تفسیرم
گهی از شوق می بالم گهی از درد می کاهم
نوای گفت وگو پیرایه چندین بم و زیرم
بقدر بیخودی دارم شکار عافیت بیدل
چو آه شمع یکسر رنگ می باشد پر تیرم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş