غزل شمارهٔ ۲۲
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
چون غنچه همان به که بدزدی نفس اینجا
تا نشکند افشاندن بالت قفس اینجا
از راه هوس چند دهی عرض محبت
مکتوب نبندند به بال مگس اینجا
خواهی که شود منزل مقصود مقامت
از آبله پای طلب کن جرس اینجا
آن به که ز دل محو کنی معنی بیداد
اظهار به خون می تپد از دادرس اینجا
بیهوده نباید چو شرر چشم گشودن
گرد عدم است آینه پیش و پس اینجا
درکوی ضعیفی که تواند قدم افشرد
اینجاست که دارد دهن شعله خس اینجا
با گردش چشمت چه توان کرد و گرنه
یک دل به دو عالم ندهد هیچکس اینجا
چون نقش قدم قافله ماست زمین گیر
باشد ره خوابیده صدای جرس اینجا
دل چون نتپد در قفس زخم که بی دوست
کار دم شمشیر نماید نفس اینجا
در کوچه الفت دل صاف آینه دار است
غیر از نفس خویش چه گیرد عسس اینجا
سرمایه ما هیچ کسان عرض مثالی ست
ای آینه دیگر ننمایی هوس اینجا
بیدل نشود رام کسی طایر وصلش
تا از دل صدچاک نباشد قفس اینجا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş