غزل شمارهٔ ۲۲۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
بس که از ساز ضعیفی ها خبر داریم ما
چنگ می گردیم اگر یک ناله برداریم ما
عاشقان را صندل آسودگی دردسر است
تا به سر دردی نباشد دردسر داریم ما
از کمال ما چه می پرسی که چون آه حباب
در خود آتش می زنیم از بس اثر داریم ما
خاک گردیدیم و از ما آبرویی گل نکرد
رنگ وبوی سبزه های پی سپر داریم ما
هرقدر افسرده گردد شعله از خود می رود
در شکست بال پرواز دگر داریم ما
شش جهت آیینه دار شوخی اظهار اوست
نیست جز مژگان حجابی را که برداریم ما
هیچ آهی سر نزد کز ما گدازی گل نکرد
همچو دل در آب گردیدن جگر داریم ما
ما و صبح از یک مقام احرام وحشت بسته ایم
از نفس غافل نخواهی بود پر داریم ما
رفع کلفت از مزاج تیره بختان مشکل است
همچو داغ لاله شام بی سحر داریم ما
انفعال هستی از ما برندارد مرگ هم
خاک اگر گردیم آبی در نظر داریم ما
سجده بالینیم از سامان راحت ها مپرس
همچو اشک خود جبین در زیر سر داریم ما
بیدل از ما ناتوانان دعوی جرأت مخواه
کم زدن از هرچه گویی بیشتر داریم ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş