غزل شمارهٔ ۲۲۳۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
چکیدنهای اشکم یا شکست شیشه رنگم
نفس دزدیده می نالم نمی دانم چه آهنگم
به ناموس ضعیفی می کشم بار گرانجانی
ندامتگاه مینایی ست خلوتخانه سنگم
نمی دانم چه خواهد کرد حیرت با حباب من
که دریا عرض توفان دارد و من یک دل تنگم
حنایم یک فلک بر بخت سبز خویش می بالد
که با هر بی پر و بالی به پایی می رسد رنگم
تواضع احتراز از هر دو عالم باج می گیرم
جهانگیر است چون خورشید ناگیرایی چنگم
چو اشکم ختم کار جستجو فرصت نمی خواهد
به منزل می رسد در یک چکیدن گام فرسنگم
دم پیری نفس گر می کشم عرض عرق دارد
نوا هم سرنگون گل می کند از خجلت چنگم
اثرها برده ام از حیرت گلزار بیرنگی
به غربال پر طاووس باید بیختن رنگم
غنیمت می شمارم چون فروغ شمع ظلمت را
صفا هم می رود بر باد اگر بر هم خورد رنگم
طرف در تنگنای عرصه امکان نمی گنجد
همان با خویش دارم کار اگر صلحست و گر جنگم
نه دنیا مسکن الفت نه عقبا مأمن راحت
به ذوق امتحان یارب بیفشارد دل تنگم
ز سعی بیخودی نقد اثرها باختم بیدل
جهانی را به عنقا برد بال افشانی رنگم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş