غزل شمارهٔ ۲۲۶۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
برون دل نتوان یافت گرد جولانم
چو رنگ قطره خون رفته ست می دانم
زهی تصرف وحشت که چون پر طاووس
به جوش آینه خفتن نکرد حیرانم
تحیرم تپشم برق ناله ام داغم
چو درد عشق به چندین لباس عریانم
حساب کسوتم از دستگاه عجز مپرس
هواست نیم نفس تکمه گریبانم
چو دشت دعوی آزادی ام جنون دارد
ز دست خاک رهایی نچیده دامانم
نداشت خاتم دیگر نگین عافیتی
به روی آبله کندند نام جولانم
چو صبح اگر همه پروازم از فلک گذرد
چه ممکنست برون قفس پرافشانم
هزار رنگ چو طاووس سوختم اما
نکرد شعله ز بی روغنی چراغانم
نفس متاع سزاوار خودفروشی نیست
چو صبح دامن من چیده است دکانم
تأمل ازگره هستی ام گشود عدم
نگه به خاک چکید از فشار مژگانم
دماغ نشیه تحقیق اگر رسا گردد
برون ز خویش روم آنقدر که نتوانم
بساط بند تعلق نچیده ام بیدل
به غیر ناله من نیست در نیستانم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş