غزل شمارهٔ ۲۲۶۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
به سودای بهار جلوه ات عمریست گریانم
پر طاووس دامانی که نم چیند ز مژگانم
لبم از شکوه مگشا تا نریزی خون حسرت ها
خموشی پنبه است امشب جراحتهای پنهانم
جنون کو تا غبار دستگاه مشربم گیرد
که دامنها فرو رفته ست در چاک گریبانم
گداز انفعالم مانعست از هرزه گردیها
به این نم یک دو دم شیرازه خاک پریشانم
دل هر ذره رنگ خانه آیینه می ریزد
به دیدار تو گر خیزد غبار از چشم حیرانم
چوگل هر چند فرصت غیر تعجیلم نمی خواهد
بهار عالمی طی می شود تا رنگ گردانم
کدورت بر نمی دارد دماغ انتظار من
محبت می دهد ساغر ز چشم پیر کنعانم
سببها پر فشانست از نوای ساز رسوایی
هم ندارم اینقدر بهر چه عریانم
نه من از خود طرب حاصل نه غیر از وضع من خوشدل
همان در خانه مفلس فضولیهای مهمانم
مزاح وحشت اجزایم تسلی بر نمی دارد
به گردون می برم چون صبح گردی راکه بنشانم
به یک وحشت ز چندین مدعا قطع نظر کردم
جهان در طاق نسیان نقش بست از چین دامانم
ز حرف پوچ بی مغزان سراپا شورشم بیدل
ز وحشت چاره نبود همچو آتش در نیستانم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş