غزل شمارهٔ ۲۲۸۳
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
چیزی از خود هر قدم زیر قدم گم می کنم
رفته رفته هر چه دارم چون قلم گم می کنم
بی نصیب معنی ام کز لفظ می جویم مراد
دل اگر پیدا شود دیر و حرم گم می کنم
ای هوس دود تعین بر دماغ من مپیچ
زیر این پرچم چو شمع آخر علم گم می کنم
تشنه کام حرص می میرد قناعت تا ابد
یک عرق گر از جبین شرم نم گم می کنم
دعوی خضر طریقت بودنم آواره کرد
اندکی گر کم شود این راه کم گم می کنم
تا غبار وادی مجنون به یادم می رسد
آسمان بر سر زمین زیر قدم گم می کنم
رنگ و بو چیزی ندارد غیر استغنا بهار
هر چه از خود گم کنم با او بهم گم می کنم
دل نمی ماند به دستم طاقت دیدار کو
تا تو می آیی به پیش آیینه هم گم می کنم
عالم صورت برون از عالم تنزیه نیست
در صمد دارم تماشا گر صنم گم می کنم
قاصد ملک فراموشی کسی چون من مباد
نامه ای دارم که هر جا می برم گم می کنم
دم مزن از جستجوی شوق بی پروای من
هر چه می یابم ز هستی تا عدم گم می کنم
بر رفیقان بیدل از مقصد چه سان آرم خبر
من که خود را نیز تا آنجا رسم گم می کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş