غزل شمارهٔ ۲۲۸۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
چون شرار کاغذ امشب عیش خرمن می کنم
می زنم آتش به خویش وگل به دامن می کنم
محرم ناموس دردم گریه ام بیکار نیست
تا نمیرد این چراغ امداد روغن می کنم
قطره ام عمریست دریا در بغل خوابیده است
تا به یادت غنچه ام ناز شکفتن می کنم
صیقل آیینه دارد ناخنم در کار دل
کز خراش هر الف یک شمع روشن می کنم
گر نباشد جیبم از عریان تنی منظور خاک
سینه ای دارم زیارتگاه کندن می کنم
سبحه وارم بیش ازین سعی امل مقدور نیست
بار صد سر زحمت یک رشته گردن می کنم
ساز نومیدی متاع کاروان زندگیست
چون جرس تاگرد دل باقیست شیون می کنم
هم رکاب لاله ام از بی دماغیها مپرس
داغ در دل پا در آتش سیر گلشن می کنم
ناله عذر نارساییهای پرواز است و بس
بی پر و بالیست یاد آن نشیمن می کنم
گر به این فرصت چراغ زندگی دارد فروغ
گرهمه خورشید باشم خانه روشن می کنم
قفل مینای من بیدل نوای عیش هست
بر سلامت نوحه درد شکستن می کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş