غزل شمارهٔ ۲۲۸۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
صفحه هستی شرر تاراج آهی می کنم
یک نگه سیر چراغان جلوه گاهی می کنم
تا غبار من به ناز آسمانی پر زند
مشت خاکی هست نذر شاهراهی می کنم
آنقدر وامانده عجزم که مانند هلال
سیر ابرو تا جبین در عرض ماهی می کنم
دوری مقصد به این نیرنگ هم می بوده است
کز خیال پر به خود هم اشتباهی می کنم
هیچکس را جز حیا در جلوه گاهش بار نیست
چشم می گردد عرق تا من نگاهی می کنم
در طریق عجز همدوشم به وضع آبله
سر به پایی می گذارم قطع راهی می کنم
گر بهشتم مدعا می بود تقوا کم نبود
امتحان رحمتی دارم گناهی می کنم
دوستان معذور کز سر منزل وضع شعور
بس که دورم یاد خود هم گاه گاهی می کنم
اینقدر هم مشرب گرداب غفلت داشته ست
در محیط از جیب خویش ایجاد چاهی می کنم
قامت پیری سرم در دامن زانو شکست
شوق پندارد خیال کج کلاهی می کنم
بس که چون صبحم تنک سرمایه افتاده ست شوق
می درم صد جیب تا اظهار آهی می کنم
بیدل از سیر بهارستان امکانم مپرس
بس که رنگم می پرد هر سو نگاهی می کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş