غزل شمارهٔ ۲۲۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
چون نگاه از بس به ذوق جلوه همدوشیم ما
یک مژه تا وا شود صد دشت آغوشیم ما
حیرت ما از درشتی های وضع عالم است
دهر تا کهسار شد آیینه می جوشیم ما
شمع فانوس حباب از ما منور کرده اند
روشنی داریم چندانی که خاموشیم ما
چشم بند غفلت هستی تماشاکردنی ست
دهر شور محشر است و پنبه در گوشیم ما
ساز تشویش عدم از هستی ما می دمد
عافیت بی اضطرابی نیست تا هوشیم ما
شعله گر دارد مقام عافیت خاکستر است
به که طاقت ها به دست عجز بفروشیم ما
آمد و رفت نفس پر بی سبب افتاده است
کیست تا فهمد که از بهر چه می کوشیم ما
زندگی تنها وبال ما نشد ز اقبال عجز
نیستی هم بار تکلیف است تا دوشیم ما
احتیاط ظاهر امواج عجز باطن است
بس که می بالد شکست دل زره پوشیم ما
راه مقصد جز به سعی ناله نتوان کرد طی
چون جرس بی درد هم ای کاش بخروشیم ما
چون نگه صد مدعا از عجز ما بی پرده است
نیست فریادی به این شوخی که خاموشیم ما
یاد ما بیدل وداع وهم هستی کردن است
تا خیالی در نظر داری فراموشیم ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş