غزل شمارهٔ ۲۴۰۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
صورت اظهار معنی نیست محتاج بیان
ای دلت آیینه عرض جوهرت دارد زبان
ننگ آگاهی ست عرض کلفت از روشن دلان
آتش یاقوت را جز رگ نمی باشد دخان
چون سپندم محمل شوق آنقدر وامانده نیست
جاده می گردد به هر جا زین جرس بالد فغان
موج گوهر نیست در جوی دم شمشیر او
از صفای آب می گردد پر ماهی عیان
وحشتی می باید اینجا خضر ره در کار نیست
رنگ از خود رفته جز رفتن ندارد همعنان
هر قدر از خود برآیی دستگاه عبرتی
منظر قدر تو دزدیده ست چندین نردبان
گوش کس قابل نوای درد نتوان یافتن
عندلیب ماکنون در بوی گل گیرد فغان
با کج آهنگان همان ساز کجی زیبنده است
راستی اینجا نمی باشد به جز تیر و سنان
حرص تا چشمی دهد آب از حضور عافیت
در دم شمشیر می باشد رگ خواب گران
ای هماکام هوس از ما نخواهی یافتن
مغز داران حقیقت فارغند از استخوان
هرکجا پا می نهی ما عاجزان خاک رهیم
خاک را زیر قدم دیدن ندارد امتحان
عمرها شد بیدل از بیچارگی پر می زنم
چون نفس در دام یک عالم دل نامهربان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş