غزل شمارهٔ ۲۴۰۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
گشاد چشمی نشد نصیبم به سیر نیرنگ این دبستان
نگه به حیرت گداخت اما نکرد روشن سواد مژگان
زهی به شوخی بهار نازت شکست غرور امکان
دو نرگست قبله گاه مستی دو ابرویت سجده گاه مستان
خرد کمند هوس شکار است ورنه در چشم شوق مجنون
بجز غبار خیال لیلی کجاست آهو درین بیابان
عدم به این بی نشانی رنگ گلشنی داشت کز هوایش
چو بال طاووس هر چه دیدم ز بیضه اش داشت گل به دامان
خیال آشفتگی تحمل اگر شود صرف یک تأمل
دل غباری و صد چمن گل نگاه موری و صد چراغان
به کشت بیحاصلی که خاکش نمی توان جز به باد دادن
هوس چه مقدارکرد خرمن تبسم گندم از لب نان
حصول ظرفت نه اوج عزت نه لاف فضل و نه عرض شوکت
گرفتم ای مور پر بر آری کجاست کیف کف سلیمان
رگ تخیل سوار گردن نم فشردن متاع دامن
چو ابر تا کی بلند رفتن عرق کن و این غبار بنشان
هوای لعلش کراست بیدل که با چنان قرب و همکناری
به بوسه گاه بیاض گردن زدور لب می گزد گریبان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş