غزل شمارهٔ ۲۴۳۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
کار آسانی مدان تاج کمر برداشتن
همچو خورشید آتشی باید به سر برداشتن
غفلت ذاتی به جهد ازدل نگردد مرتفع
تیرگی نتوان به صیقل از سپر برداشتن
سعی بیمغزان به عزم خفت ما باطل است
نیست ممکن پنبه را آب ازگهر برداشتن
برندارد دوش آزادی خم باری دگر
یک نگه کم نیست گر خواهد شرر برداشتن
سایه مو نیز می چربد بر آثار نفس
اینقدر گردن نمی ارزد به سر برداشتن
حایلی دیگر ندارد منزل مقصود ما
گرد خود می باید از ره چون سحر برداشتن
همتت در ترک اسباب اینقدر عاجز چراست
می شود افکندن بارت مگر برداشتن
چون نگه تاکی ز مژگان زحمتت باید کشید
یک تپش پرواز و چندین بال و پر برداشتن
نیست عذر ناتوانی باب اقلیم وفا
زخم بسیار است می باید جگر برداشتن
شرم دار از سعی خویش ای حرص کوش بیخبر
عزم مقصدگور و آنگه کر و فر برداشتن
گر چنین نیرنگ حرصت دشمن آسودگی ست
خاک شو در منزل از گرد سفر برداشتن
دانه را بیدل ز فیض سجده ریزیهای عجز
نیست بی نشو و نما از خاک سر برداشتن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş