غزل شمارهٔ ۲۴۳۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
پیرگشتم چند رنج آب وگل برداشتن
پیکرم خم کرد ازین ویرانه دل برداشتن
خفت بی اعتباری سخت سنگین بوده است
چون حنا فرسوده ام از خون بحل برداشتن
کاش خاکستر شوم تا دل زحسرت وارهد
چند دود از آتش نا مشتعل برداشتن
پشت دستم بر زمین ناامیدی نقش بست
بسکه از بار دعاها شد خجل برداشتن
از سپند ما اگر هویی به دست آید بس است
بیش نتوان ناله طاقت گسل برداشتن
در خراب آباد هستی ازکدورت چاره نیست
دوش مزدوریم باید خاک و گل برداشتن
چون حیا هرگز نشد پیشانی ام پاک از عرق
نیست آسان بار طبع منفعل برداشتن
با ضعیفی ساز ایمن زی که آفتهای دهر
هست در خورد مزاج مستقل برداشتن
عبرت آباد است بیدل سیرگاه این چمن
بایدت مژگان به حیرت مشتمل برداشتن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş