غزل شمارهٔ ۲۴۴۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
یاد ابروی کجی زد به دل ما ناخن
موج شد بهر جگرکاری دریا ناخن
سعی تردستی منعم چقدر پر زور است
می شکافد جگر سنگ در این جا ناخن
غنچه ای نیست که اوراق گلش در بر نیست
هر گره راست به صد رنگ مهیا ناخن
صورت قد دوتا حل معمای فناست
عقده بازست کنون کرده ام انشا ناخن
بی تمیزان همه جا قابل بیرون درند
برکنارست ز هنگامه اعضا ناخن
خودسریها چقدر هرزه تلاش است اینجا
می رود رو به هوا با سر بی پا ناخن
بی حسی بسکه در ین شوره زمین کاشته اند
موی و دندان دمد از پیکر ما یا ناخن
خلق بیکار ز بس شیفته سر خاری ست
همچو انگشت نشانده ست به سرها ناخن
گره رشته دگر عقده معنی دگر است
چه خیال است کند حل معما ناخن
موج این بحر فرومانده وضع گهر است
نیست دل بسته کاری که کند وا ناخن
غافل از نشو و نما نیست کمین آفات
سربریدن نکند قطع وفا با ناخن
جوهر کارگشایی علم احسانهاست
می کند دست بلند از همه بالا ناخن
بیدل از دولت دونان به تغافل بگذر
هیچ نگشاید اگر سرکشد از پا ناخن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş