غزل شمارهٔ ۲۴۵۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
اگر مشت غبار خود پر یشان می توان کردن
به چشم هر دو عالم ناز مژگان می توان کردن
متاع زندگی هر چند می ارزد به باد اینجا
به همت اندکی زین قیمت ارزان می توان کردن
شب حرمان فرو برده ست عصیان گاه هستی را
اگر اشکی به درد آید چراغان می توان کردن
بهار دستگاه شوق و چندین رنگ سودایی
جنون مفتست اگر یک ناله عریان می توان کردن
غبار وادی حسرت فسردن بر نمی دارد
به پای هر که از خود رفت جولان می توان کردن
اگر حرص گهر دامن نگیرد قطره ما را
برون زین بحر چندین رنگ توفان می توان کردن
به رنگ شمع دارم رفتنی در پیش ازین محفل
به پا جهدی که نتوانم به مژگان می توان کردن
به وحشت دامن همت اگر یکچین بلند افتد
جهانی را غبار طاق نسیان می توان کردن
به طاووسی نی ام قانع زگلزار تماشایت
مرا زین بیشتر هم چشم حیران می توان کردن
ادبگاه محبت گر نباشد در نظر بیدل
ز شور دل دو عالم یک نمکدان می توان کردن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş