غزل شمارهٔ ۲۴۵۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
بی سیر عبرتی نیست ترک حیا نکردن
چیزی به پیش دارد سر بر هوا نکردن
هنگامه رعونت مندیش خاصه شمع
در هر سرآتشی هست تا نقش پا نکردن
آیینه حضوریم اما چه می توان کرد
شرمت به دیده ما زد قفل وا نکردن
در بارگاه اکرام مصنوع بی یقینی است
با یک جهان اجابت غیر از دعا نکردن
ازشوخ چشمی ما آن جلوه ماند محجوب
داد از جنون نگاهی آه از حیا نکردن
هر چند رنگ نازت مشاطه غنا بود
بر خون ما ستم کرد یاد حنا نکردن
حیفست محرم بحر بر موج خرده گیرد
با خلق بی حیایی ست شرم از خدا نکردن
قلقل نواست مینا ای ساقیان صفیری
بر رنگ رفته ما تاکی صدا نکردن
وصل گهر درین بحر موقوف بی تلاشی است
ای موج مصلحت نیست ترک شنا نکردن
نقد غنایم عمر واجستم از رفیقان
گفتند دامن هم ازکف رها نکردن
انجام کار چون موج منظور هیچکس نیست
عمریست می رود پیش رو بر قفا نکردن
محجوب گفتگوییم مقدور جستجوییم
گفتار ما خموشی ست کردار ما نکردن
بیدل غم علایق حیف است بار دوشت
سر نیست اینکه باید از تن جدا نکردن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş