غزل شمارهٔ ۲۴۷۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
درس کمال خود گیر از ناله سر کشیدن
تا برنیایی از خویش نتوان به خود رسیدن
خوبی یکی هزار است از شیوه تواضع
ابروی نازگردد شاخ گل از خمیدن
تا گوش می توان شد نتوان همه زبان شد
نقصان نمی فروشد سرمایه شنیدن
ای هرزه جلوه فهمان غافل ز دل مباشید
کوری درشت رو یی آیینه را بدیدن
جز عجز سعی ناقص چیزی نمی برد پیش
افتادن است چون اشک اطفال را دویدن
فقر و حضور تمکین جاه و هزار خفت
از بحر بیقراری از ساحل آرمیدن
حیفست محرم دل گردد فسانه مایل
آیینه در مقابل آنگه نفس کشیدن
از تیغ مرگ عشاق رنگ بقا نبازند
عمر دوباره گیرند چون ناخن از بریدن
تا جلوه کرد شوخی حسن تو در عرق زد
دارد حیا به این رنگ آیینه آفریدن
صید کمند عجزم سامان وحشتم کو
رنگ شکسته دارد صد رنگ دام چیدن
طاووس این بهارم ساغرکش خمارم
در راه انتظارم صد چشم و یک پریدن
گر هستی ام به این رنگ محجوب خودنماییست
آیینه برنیارد تصویر از کشیدن
چون تخم اشک بیدل نومیدی آبیارم
بی برگ ازین گلستان می بایدم دمیدن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş