غزل شمارهٔ ۲۴۸۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
صبح است ازین مرحله یاس به در زن
چون صبح تو هم دامن آهی به کمر زن
کم نیستی از غیرت فریاد ضعیفان
بر باد رو و دست به دامان اثر زن
چون نی گره کار تو لذات جهان است
گر دست دهد ناله ات آتش به شکر زن
خمها همه سنگند زمینگیر فشردن
خامی ست درین میکده گو جوش شرر زن
زین بحر خطر مقصد غواص تسلی ست
دل جمع کن و سنگ به سامان گهر زن
ساغرکش این میکده مخموری راز است
خمیازه مهیاکن و بر حلقه در زن
تا منفعل کوشش بیهوده نباشی
بر آتش افسرده ما دامن تر زن
مجنون روشان خانه در بسته امنند
تا خون نخوری گل به در کسب هنر زن
در ملک هوس رفع خمار است جنون هم
گر دست به جامت نرسد دست به سر زن
قطع نظر اولی ست زپیچ و خم آمال
این شاخ پراکنده دمیده ست تبر زن
پر مایل نیرنگ تعلق نتوان زیست
یک چین جبین دامن ازین معرکه برزن
بیدل دلت از گریه نشد نرم گدازی
خواب تو گران است به رخ آب دگر زن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş