غزل شمارهٔ ۲۴۸۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
بر شیشه خانه دل افسرده سنگ زن
کم نیستی زگل قدحی را به رنگ زن
چشمی به وحشت آب ده از باغ اعتبار
مهری تو هم به محضر داغ پلنگ زن
رنج دگر مکش به کمانخانه سپهر
جای نفس همین پر و بال خدنگ زن
تسلیم حکم عشق نشاید کم از سپند
گر خود در آتشت بنشاند شلنگ زن
امن است هرکجا سر تسلیم رهبر است
زین وضع فال گیر و به کام نهنگ زن
تاکی نفس به خون کشی از انتقام خصم
تیغی که می زنی به فسانش به رنگ زن
هرغنچه زین بهارطلسم شکفتنی است
ای غافل از طرب در دلهای تنگ زن
خلد و جحیم چند کند غافل از خودت
آتش به کارگاه خیالات بنگ زن
همت زمین مشرب تغییر خجلت است
در دامنی که چین نزند دست چنگ زن
خمخانه ها به گردش چشمت نمی رسد
امشب محرفی به دماغ فرنگ زن
بیدل شکست شیشه دل نیز عالمی ست
ساز جنون کن و قدحی در ترنگ زن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş