غزل شمارهٔ ۲۵۴۲
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
بعد مردن گر همین داغست وحشت زای من
خاک هم خالی در آتش می نماید جای من
گر به صد چاه جهنم سرنگون غلتم خوش است
در دل مأیوس خود یارب نلغزد پای من
صد جنون شور قیامت می تپد درگرد یاس
از ادبگاه خموشی تا لب گویای من
آرزوها بسکه در جیب نفس خون کرده ام
بال طاووس است اگر موج است در دریای من
کو تأمل تا به کنه نسخهء خاکم رسد
بی غباری نیست خط صفحه سیمای من
ای هوس چون گل فریب عشرت از رنگم مده
خون پروازیست در بال قفس فرسای من
روزگاری چشم مجنون داشت مشق گردشی
گردباد است این زمان در مکتب صحرای من
دستگاه عبرت اینجا جز تعلق هیچ نیست
می گشاید چشم من چون شمع خار پای من
کیست رنگ معنی از لفظم تواند کرد فرق
باده چون آب گهر جوشید با مینای من
دیده آهو نگردد تهمت آلود بیاض
صبح یک خواب فراموش ست از شبهای من
هستی موهوم عرض بی نشانی هم نداد
ازنفس خون شد صدای شهپر عنقای من
می کشم چون صبح از اسباب این وحشت سرا
تهمت ربطی که نتوان بست بر اجزای من
فرصت ازکف رفت و دل کاری نکرد افسوس عمر
کاروان بگذشت و من در خواب مردم وای من
کارگاه حیرتم بیدل خموشی باف نیست
ناله دارد تار و پود صورت دیبای من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş