غزل شمارهٔ ۲۵۴۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
دهر توفان دارد از طبع جنون پیمای من
قلقلی دزدیده است این بحر از مینای من
نیست خالی یک کف خاک از غبار وحشتم
چون نفس می جوشد از هر دل تپیدنهای من
غنچه را جز شوخی رنگ آفتی دربار نیست
خودنمایی می دهد آخر به باد اجزای من
هر نفس کز دل کشیدم خامشی افشاند بال
می زند موج از زبان ماهیان دریای من
بسکه افشردم قدم در خاک راه نیستی
همچو شمع آخرسر من گشت نقش پای من
صافی دل در غبار عرض استعداد رفت
موج می شد جوهر آیینه مینای من
راه از خود رفتنم از شمع هم روشن تر است
جاده پرداز است برق ناله در صحرای من
حسن هرجا جلوه گر شد عشق می آید برون
عرض مجنون می دهد آیینه لیلای من
تا قیامت بایدم سرگشته پرواز بود
دام دارد بر هوا صیاد بی پروای من
همچو برق آغوش از وحشت مهیا کرده ام
طول صد عقبا امل صرفست بر پهنای من
پرده تحقیق بیدل تا کجا خواهی شکافت
عالمی دارد نهان کیفیت پیدای من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş