غزل شمارهٔ ۲۵۴۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
در خور گل کردن فقرست استغنای من
نیست جز دست تهی صفر غرورافزای من
از مراد هر دو عالم بسکه بیرون جسته ام
در غبار وحشت دی می تپد فردای من
سایه مویی زکلک خود تصورکرد وبس
نقشبند وهم در صنع ضعیفیهای من
ترک دنیا هم دماغ همت من بر نداشت
رنجه کرد افشاندن این گرد پشت پای من
مشت خاکم لیک در عرض بهار رنگ و بو
عالمی آیینه می پردازد از سیمای من
نقش مهرخامشی چون موج برخود می تپد
در محیط حسرت طبع سخن پیرای من
پرده ناموس بیرنگی ست شوخیهای رنگ
می دری جیب پری گر بشکنی مینای من
از سبکروحی درون خانه بیرونم ز خویش
چون نگه در دیده ها خالیست از من جای من
اینقدرها لاله گلزار سودای کی ام
بی چراغان نیست دشت و در ز نقش پای من
عمرها شد حسرتم خون گشته پابوس اوست
صفحه می باید حنایی کردن از انشای من
یاد ایامی که از آهنگ زنجیر جنون
کوچه نی بود یکسر جاده در صحرای من
شمع این محفل نی ام لیک از هجوم بیخودی
در رکاب رنگ از جا رفته است اجزای من
هیچکس خجلت نقاب ربط کم ظرفان مباد
نشیه عمری شد عرق می چیند از صهبای من
کرد بیدل سرخوش جمعیتم آخر چوشمع
داغ جانکاهی همان ته جرعه مینای من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş