غزل شمارهٔ ۲۵۴۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
دوری مقصد دمید از سرکشیدنهای من
نقش پاگم کرد پیش پا ندیدنهای من
چون نفس از هستی خود در غبار خجلتم
کز جهانی برد آسایش تپیدنهای من
الفت هستی چو صبحم نردبان وحشت است
چین دامن نیست جز بر خویش چیدنهای من
شور محشر گوش خلقی وانکرد اما چه سود
اندکی نزدیک می خواهد شنیدنهای من
شمع ماتمخانه یاسم زاحولم مپرس
بی تو در آغوش مژگان سوخت دیدنهای من
خاکساری آبیارم چون نهال گرد باد
گرد می گردد بلند از قدکشیدنهای من
سیر جیب امن امکان بود بی سعی گداز
همچو شمع آمد به کار از هم چکیدنهای من
پا به دامن دارم و جولان حرص آسوده نیست
خاک افسردن به فرق آرمیدنهای من
ریشه وامانده م رنگ نمو گم کرده ام
با رگ یاقوت می جوشد دوبدنهای من
چون ثمر بیدل به چندین ریشه جولان امید
تا شکست خود رسید آخر رسیدنهای من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş