غزل شمارهٔ ۲۵۴۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
سوخت چون موج گهر بال تپیدنهای من
عقده دل گشت آخر آرمیدنهای من
آبیار مزرعم یارب تب سودای کیست
درد می جوشد چو تبخال از دمیدنهای من
صد بیابان آرزو بی جستجو طی می شود
تا به نومیدی اگر باشد رسیدنهای من
آه دردم تهمت آلود رعونت نیستم
رستن است از قید هستی سرکشیدنهای من
از مقیمان بهارستان ضعف پیری ام
گل زنقش پا به سر دارد خمیدنهای من
عالمی را کرد حسرت بسمل ناز و نیاز
دور باش غمزه و دزدیده دیدنهای من
از سر کویت غبارم برده اند اما هنوز
می تپد هر ذره در یاد تپیدنهای من
جرأت بیحاصلی خجلت گداز کس مباد
اشک شد پرواز چون چشم از پریدنهای من
بسکه اجزایم زدرد ناتوانیها گدا خت
چون صدا شد عینک دیدن شنیدنهای من
وحشتم غیر از کلاه بی نشانی نشکند
دامن رنگم بلند افتاده چیدنهای من
همچو اشک از شرم جرأت بایدم گردید آب
تا یکی لغزش تراود از دویدنهای من
وحشتم فال گرفتاریست بیدل همچو موج
نیست بی ایجاد دام از خود رمیدنهای من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş