غزل شمارهٔ ۲۵۷۳
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
لباس کعبه پوشید از خط مشکین عذار او
نگه را این زمان فرض است طوف لاله زار او
بهارم کرد ذوق محرم فتراک او بودن
به خون خویش چندین رنگ می نازد شکار او
مرادی نیست غیر از حاصل چشم سفید اینجا
شب حسرت پرستان را سحر کرد انتظار او
به این سامان تمکین دارد آهنگ شکار دل
که پنداری حنا بسته ست دست بهله دار او
به داغی آشنا گشتیم مفت عیش موهومی
درین گلشن گلی چیدیم ما هم از بهار او
ز تکلیف دم تیغش خجالت می کشم ورنه
سر سودایی ای دارم که بی مغزی ست بار او
حیا می خواهد از ما نازک اندامی که از شرمش
دو عالم چشم پوشد تا شود یک جامه وار او
وطن گر مایه افسردن است آوارگی خوشتر
ز نومیدی گداز سنگ می خواهد شرار او
جهانی برد داغ حسرت رنگ قبول اینجا
دلی آورده ام من هم به امید نثار او
ز آفات زمان بیدل خدایش در امان دارد
بیا گرد سرش گردیم تا گردد حصار او
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş