غزل شمارهٔ ۲۵۷۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
گر از موج گهر نشنیده ای رمز خروش او
بیا شور تبسم بشنو از لعل خموش او
حیا ساقی ست چندانی که حسنش رنگ گرداند
ز شبنم می زند ساغر بهار گلفروش او
چمن جام طرب در جلوه شاخ گلی دارد
که خم گردید از بار سبوی غنچه دوش او
ندانم بوالهوس از گردش ساغر چه پیماید
که شد پا در رکاب از صورت پیمانه هوش او
خروشی می کند توفان چه از دانا چه از نادان
جهان خمخانه ای د ارد که این رنگ است جوش او
نباید بودن از پشت و رخ کار جهان غافل
چو زنبور عسل نیشی است در دنبال نوش او
غرور خود سری را چاره دیگر نمی باشد
مگر گردد خیال خاک گشتن عیب پوش او
نوای صور هم مشکل گشاید گوش استغنا
چه نازم بر دل افسرده و ساز خروش او
زبان بو ی گل جز غنچه بیدل کس نمی فهمد
فغان نازکی دارم اگر افتد به گوش او
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş