غزل شمارهٔ ۲۵۹۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
ای پرفشان گرد نفس چندی شرار سنگ شو
ناقدردان راحتی بر خود زبان ننگ شو
جولان چه دارد در نظر غیر از تلاش درد سر
یک ره پس زانوی خم بنشین و عذر لنگ شو
فریاد کوس و کرنا می گویدت کای بی حیا
زبن دنگ دنگ روز و شب گر کر نگشتی دنگ شو
همت نمی چیند غنا بر عشوه پا در هوا
چون صبح گرد رفته ای گو یک دو دم اورنگ شو
می دان قدر این و آن دیدی زمین و آسمان
گر کهنه ات خواهی گران با ذره ای همسنگ شو
گلچینی باغ یقین گر نیست تسکین آفربن
اوهام را هم کم مبین خود روی دشت بنگ شو
شوق جنون تاز ترا کس نیست تا گیرد عنان
یک چند منزل در قدم گرد ره و فرسنگ شو
بر معرفت نازیدنت دور است از فهمیدنت
چون عکس نتوان دیدنت آیینه گو هر رنگ شو
آیینه داران جنون دارند یک عالم فسون
هرچند جهل آیی برون سرکوب صد فرهنگ شو
ای بوی موهومی چمن کم نیست سیر وهم ظن
باری به ذوق پر زدن هنگامه ساز رنگ شو
بیدل به یاد زلف او گر ناله ای سر می کنم
تسلیم گوشم می کشد کای بی ادب خود چنگ شو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş