غزل شمارهٔ ۲۵۹۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
بر شعله تا چند نازیدن کاه
در دولت تیز مرگی ست ناگاه
صد نقص دارد ساز کمالت
چندین هلال است پیش و پس ماه
در فکر خویشیم آزادگی کو
ما را گریبان افکنده در چاه
یارب چه سحر است افسون هستی
از هیچ بودن کس نیست آگاه
بر غفلت خلق خفت مچینید
منظور نازست آیینه شاه
دل صید عشق است محکوم کس نیست
الحکم لله و الملک للهللاه
عمری تپیدیم تا خاک گشتیم
فرسنگها داشت این یک قدم راه
از صبح این باغ شبنم چه دارد
جز محمل اشک بر ناقه آه
بر طبع آزاد ظلمست الفت
تا عمر باقیست عذر از نفس خواه
ای ناله خاموش در خانه کس نیست
یک حرف گفتیم افسانه کوتاه
بیدل چه گویم از یأس پیری
چون شمعم از صبح روز است بیگاه
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş