غزل شمارهٔ ۲۵۹۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
بسکه می جوشد ازین دریای حسرت حب جاه
قطره هم سعی حبابی دارد از شوق کلاه
می رود خلقی به کام اژدر از افسون جاه
شمع را سرتا قدم در می کشد آخر کلاه
گیرودار محفل امکان طلسم حیرتی ست
تا مژه خط می کشد این صفحه می گردد سیاه
گرد صحرا از رم آهو سراغی می دهد
رفتن دل را شکست رنگ می باشد گواه
عالمی در انتظار جلوه ات فرسوده است
جوهر آیینه هم می ریزد از دیوار کاه
اینقدر جهدم به ذوق نشیه عجز است و بس
همچو پرواز از شکست بال می جویم پناه
نیست غافل معنی آسایش از بیطاقتان
درکمین کاروان خفته ست منزل سر به راه
بسکه پیچ و تاب حسرت در نفس خون کرده ام
تیغ جوهردار عریان می کنم در عرض آه
جوهر آیینه ای درگرد پیغامم گم است
ناله من می رود جایی که می گردد نگاه
گر سلامت خواهی از ساز تظلم دم مزن
دادرس در عهد ما سنگ است و مینا دادخواه
این زمان عرض کمال خلق بی تزویر نیست
جوهر آیینه آبی دارد اما زیرکاه
طبع روشن بیدل از بخت سیاهش چاره نیست
تا ابد رنگ کلف نتوان زدود از روی ماه
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş