غزل شمارهٔ ۲۷۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
شفق در خون حسرت می تپد از دیدن مینا
عقیق آب روان می گردد از خندیدن مینا
جگرها بر زمین می ریزد از کف رفتن ساغر
دلی در زیر پا دارد به سر غلتیدن مینا
بنال از درد غفلت آنقدر کز خود برون آیی
به قدر قلقل است از خویش دامن چیدن مینا
سراغ عیش ازین محفل مجو کز جوش دلتنگی
صدای گریه پیچیده ست بر خندیدن مینا
تنک سرمایه است آن دل که شد آسودگی سازش
به بی مغزی دلیلی نیست جز خوابیدن مینا
به سعی بیخودی قلقل نوای ساز نیرنگم
شکست رنگ دارد اینقدر نالیدن مینا
رعونت در مزاج می پرستان ره نمی یابد
چه امکان است از تسلیم سر پیچیدن مینا
نزاکت هم درین محفل به کف آسان نمی آید
گداز سنگ می خواهد به خود بالیدن مینا
بساط ناز چیدم هرقدر کز خود برون رفتم
پری بالید در خورد تهی گردیدن مینا
خموشی چند طبع اهل معنی تازه کن بیدل
به مخموران ستم دارد نفس دزدیدن مینا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş