غزل شمارهٔ ۲۷۳۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
به گرد سرمه خفتن تا کی از بیداد خاموشی
به پیش ناله اکنون می برم فریاد خاموشی
در آن محفل که بالد کلک رنگ آمیزی یادت
نفس با ناله جوشد تا کشد بهزاد خاموشی
جنون جانکنی تا کی دمی زین ما و من شرمی
همین آواز دارد تیشه فرهاد خاموشی
به ضبط نفس موقوف ست آیین گهر بستن
فراهم کن نفس تا بالد استعداد خاموشی
ز ساز مجلس تصویرم این آواز می آید
که پر دور است از اهل نفس امداد خاموشی
همه گر ننگ باشد بی زبانی را غنیمت دان
مباد آتش زنی چون شمع در بنیاد خاموشی
نفسها سوختم در هرزه نالی تا دم آخر
رسانیدم به گوش آینه فریاد خاموشی
لب از اظهار مطلب بند و تسخیر دو عالم کن
درین یکدانه دارد دامها صیاد خاموشی
به جرأت گرد طاقت از مزاج خویش می روبم
پسند ناله من نیست بی ایجاد خاموشی
نفس تنها نسوزی ای شرار پر فشان همت
که من هم همرهم تا هر چه باداباد خاموشی
به دل گفتم درین مکتب که دارد درس جمعیت
نفس در سرمه خوابانیده گفت استاد خاموشی
چرایی اینقدر ناقدردان عافیت بیدل
فراموش خودی یا رفته ای از یاد خاموشی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş