غزل شمارهٔ ۲۷۳۳
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
خیالش بر نمی تابد شعور ای بیخودی جوشی
نمی گنجد به دیدن جلوه اش ای حیرت آغوشی
ضعیفیها به ایمای نگاه افکند کار من
چو مژگان می کنم مضرابی آهنگ خاموشی
از آن نامهربان منت کش صد رنگ احسانیم
به این حسرت که گاهی می کند یاد فراموشی
نه از صبحی خبر دارم نه از شامی اثر دارم
نگه می پرورم در سایه خط بناگوشی
به روی جلوه او هر چه باداباد می تازم
به این یک مشت خس در بحر آتش می زنم جوشی
چنین محو خرام کیست طاووس خیال من
که واکرده ست فردوس از بن هر مویم آغوشی
هنر کن محو نسیان تا صفای دل به عرض آید
ز جوهر چشمه آیینه دارد آب خس پوشی
به غفلت از نوای ساز هستی بیخبر رفتم
شنیدن داشت این افسانه گر می داشتم گوشی
ز بار حسرت دنیا دوتا گشتیم و زین غافل
که عقبا هم نمی ارزد به خم گرداندن دوشی
حباب من ز درد بی نگاهی داغ شد بیدل
فروغ کلبه ام تا چند باشد شمع خاموشی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş