غزل شمارهٔ ۲۷۳۷
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
جهان کورانه دارد سعی نخجیری به تاریکی
به هرکس وارسی می افکند تیری به تاریکی
چراغ دل به فکر این شبستان گر نپردازد
ندارد مردمک هم رنگ تقصیری به تاریکی
امل سست است از نیرنگ این چرخ کهن بگسل
خیالی چند می ریسد زن پیری به تاریکی
به رنگ آمیزی عنقا جهانی می کشد زحمت
تو هم زین رنگ می پرداز تصویری به تاریکی
چه مقصد محمل ما ناتوانان می کشد یارب
که عمری شد چو مو داریم شبگیری به تاریکی
کرم چون عام شد تمییز نیک و بد نمی داند
محبت بر مس ما هم زد اکسیری به تاریکی
دلی روشن کن از تشویش این ظلمت سرا بگذر
بجز فکر چراغت نیست تدبیری به تاریکی
ندارد تلخکامی سرسری نگذشتن از حالم
سیاهی کرده ام چون کاسه شیری به تاریکی
نفسها سوختم تا شد سواد پیش پا روشن
رسیدم همچو شمع اما پس از دیری به تاربکی
کس از رمز گرفتاران دل آگه نشد بیدل
قیامت کرده است آواز زنجیری به تاریکی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş