غزل شمارهٔ ۲۷۳۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
چند پیچد بر من بی دست وپا افتادگی
از رهم بردار تا گیرد عصا افتادگی
شیوه عشاق چون اشک است در راه نیاز
ابتدا سرگشتگیها انتها افتادگی
نیست سعی ما بیابان مرگ منتهای خضر
لغزش پایی ست خواهد برد تا افتادگی
عالمی از عجز ما چیده ست سامان غرور
کرد ما را سایه بال هما افتادگی
بگذار ازکوشش که دارد وادی تسلیم عشق
جاده از خود رفتن و منزل ز پا افتادگی
دامن تسلیم هم آسان نمی آید به دست
خاک گردیدیم تا شد آشنا افتادگی
هر چه از ما گل کند تمهید تسلیم است و بس
سرکشی هم دارد از دست دعا افتادگی
کرکسی از پا درافتد ما ز سر افتاده ایم
یک زمین و آسمان از ماست تا فتادگی
ما به تعظیم از سر بنیاد خود برخاستیم
شعله هم گرکرد با خاشاک ما افتادگی
همچو آتش سر مکش بیدل که در تدبیر امن
خاک بنیاد ترا دارد به پا افتادگی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş