غزل شمارهٔ ۲۷۷۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
نمی گنجم به عالم بسکه از خود گشته ام فانی
حبابم را لباس بحرتنگ آمد به عریانی
ز بس ماندم چو چشم آینه پامال حیرانی
نگاهم آب شد در حسرت پرواز مژگانی
نفس در سینه ام موجی ست از بحر پریشانی
نگه در دیده مد جاده صحرای حیرانی
به جولانت چه حیرت زد گره بر بال پروازم
که گردم را تپیدن شد چراغ زیر دامانی
دلی تهمت کش یک انجمن عیب و هنر دارم
کجا جوهر چه زنگ آیینه وصد رنگ حیرانی
من آن آواره شوقم که بر جمعیت حالم
بقدر حلقه آن زلف می خندد پریشانی
به رمز وحشت من سخت دشوارست پی بردن
صدا چشم جهان پوشیده است ازگرد عریانی
سبک چون برق می بایدگذشت از وادی امکان
سحرگل کردن اینجانیست بی عرض گرانجانی
ز فیض تازه رویی آب و رنگ باغ الفت شو
متن بر ربشه تخم حسد از چین پیشانی
چه افشاند از خود دانه تا وحشت کند پاکش
نپنداری دل از اسباب برخیزد به آسانی
سواد مقصد شوق فنا روشن نخواهد شد
غبار نقش پا چون شمع تا در دیده ننشانی
زکافر طینتیهای دل بی درد می ترسم
که زنارم مباد از سبحه روند چون سلیمانی
بنایم را نم اشکی به غارت می برد بید ل
به کشتی حبابم می کند یک قطره توفانی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş